تبليغاتX
مرگ تـــــــــــــــدریجی یک رویـــــــا

مرگ تـــــــــــــــدریجی یک رویـــــــا
چی بگم از غصه درون دلم که داره منو از جفای عشق تو میکشه اما بهت فکر نمیکنم دیگه

+تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:24 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:40 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:38 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:15 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:14 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

 

 

 

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !

 

از دل تيره امواج بلند آوا،

كه غريقي را در خويش فرو مي برد،

و غريوش را با مشت فرو مي كشت،

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،

به كمك مي طلبيد :

- « آي آدمها ...

آي آدمها ... »

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !

به خيالي كه قضا،

به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !

« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »

هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !

آستين ها را بالا نزديم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،

تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،

به كناري برسانيمش ! ...

 

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .

با غريوي،

كه به خواموشي مي پيوست .

با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا

چنگ مي زد، مي آويخت ...

 

ما نمي دانستيم

اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،

اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،

اين منم،

اين تو،

آن همسايه،

آن انسان!

اين مائيم !

ما،

همان جمع پراكنده،

همان تنها،

آن تنها هائيم !

 

همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .

آن صدا، اما خاموش نشد .

- « ... آي آدم ها ... »

« آي آدم ها ... »

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،

آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !

تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،

خاطري آشفته ست،

ديده اي گريان است،

هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛

آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .

 

آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،

آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،

« آي آدم ها » را

در همه جا مي شنويم .

 

در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،

ننگ مان باد اين جان !

شرم مان باد اين نان !

ما نشستيم و تماشا كرديم !

 

در شب تار جهان

در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !

در دل اين همه آشوب و پريشاني

اين از پاي فرو مي افتد،

اين كه بردار نگونسار شده ست،

اين كه با مرگ درافتاده است،

اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛

اين منم،

اين تو،

آن همسايه !

آن انسان،

اين مائيم .

ما،

همان جمع پراكنده، همان تنها،

آن تنها هائيم !

اينهمه موج بلا در همه جا  مي بينيم،

« آي آدم ها » را مي شنويم،

نيك مي دانيم،

دشتي از غيب نخواهد آمد

هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم

با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم

آستين ها را بالا بزنيم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش

مهرباني را،

دانائي را،

بر بلنداي جهان،

بنشانيمش ... !

 

- « آي آدم ها ... !

موج مي آيد ... »

*****

+تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:12 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:2 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:1 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:7 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:6 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

گفتي
ديدي
ديدي چه ساده و چه به سادگي
از شب و ماه و ستاره گفتيم و از هم گذشتيم
ديدي هيچ کس از ما با ما نبود
گفتم آره
مي دانم خوب
گفتي
من از خوشيد و تو از ماه گفتي
همه هر چه داشتيم رو کرديم و به عشق باختيم روزگار را
بابايي
من هميشه مي خواستم
عشق را در کنار زندگي داشته باشم
تو و من
من و تو
خودمان را به زندگي بگوييم
گفتم
مي گوئيم دخترم
امان بده
گفتي
چه روزها و چه شبهايي که از شما مي خواستم
التماس مي کردم
بابايي
به زندگي فکر کن
به آنچه که در کمين ما نشسته است
تند و جاري و سر کش
هي مي گفتم بابايي
براي يکي و يگانه شدن
بايستي که ما
آبروي عشق را نگه بداريم
چه روزهايي و چه شبهايي که از دست شد
گفتم
آن روزهايي که رفتند
و آن شبهايي که جان و حالي در پستوي دل
حکايت دل ما بود
دخترم
گفتي خودت گفتي بابايي که رد هر آن چه که رفت نبايد گرفت
پس از آنچه که رفته است نگو
بگذار از آنچه که مي آيد بگويم
از روزگار پرگلايه
از آنچه مرا دلتنگ کرده است
از آنچه مرا در خود شکسته است
بگذاريد باز از بابايي بگويم
از کسي که از دل دخترش بي خبر است
بابايي
به بويت قسم
خسته ام
ديگر چشمهايم اشکي ندارد براي ريختن
ديگر از اين همه و همه پکيده ام
پکيده ام
مي فهمي
گفتم
سعي مي کنم
جون بابايي من
من محياي شنيدم بگو
به بابايي بگو

+تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:5 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:1 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:42 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

 

سلام.من برگشتم....با تمام مشکلی که داشتم دلــــــــــــم نیومد

 که وبمو تعطیل کنم....

بعد از امتحاناتم که تموم شد وبادعای شما عزیزان تونستم بخوبی

 ترم دوم رو پاس کنم..برام

مشکلی بوجود اومد که هنوز که هنوزه برطرف نشده برام دع

ا کنید...ممنونتون

هستم...همتونبزگوارید وبا محبت دوستان تو ایمیلایی که داشتم

خواستار این بودن که من

عکسمو نشون بدم..ومن چون راغب نبودم وتمایلی نداشتم با اصرا

ر دوستان من عکسمو

از من پرسیدن که من چه رشته ای میخونم من روابط عمومی ود

ر مقطع فوق لیسانس

مشغول هستم....همه دوستان ان شاءالله موفق در درساشون

 باشن...

برام دعا کنید که محتاج دعای خیر شما هستم...

گذاشتم..چون عکسی تو کامپیوترم جز این نداشتم مجبورا

 گذاشتم...ببخشن دوستان

من هفته ای چون چهار روز نیستم برای درس به شهرستان

میرم...بخاطر همین نمیتونم هر

روز بیام تو وب....

یادمون باشه که تو این دنیای بی معرفت وپست وبازار مکاره که

ادماش صفت شغال گونه

وگرگ صفت دارن توکلمون به الله وتوسلمون به قران و۱۴ معصوم باشه

که با اینا به هر جا به هرکس به هر آرزو وحاجتی که تک تک همه

ماها داریم برسیم..

زندگی بدون خدا معنا نخواهد داشت....حواسمون باشه که اگر

مرتکب گناهی شدیم

تو این دنیای پست با خدا باشیم که جبران همه کارامونو کرده

باشیم....

+تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:17 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

 

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

                                               

+تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:27 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

  

باز هم قلبي به پايم افتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم درگير وداريك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه لبهاي من

تشنهاي سيراب شد.سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد.در خواب شد

برروچشمش ديده مي دوزم در خواب

برو چشمش ديده مي دوزم در خواب

خود نمي دانم چه مي جويم دراو

عاشقي ديوانه مي خواهد كه زود

بگذرد از جاه واه ومال

او شراب بوسه ميخواهد زمن

من چه ميگويم قلب پر اميدرا

او به فكر لذت وغافل كه من

طالبم ان لذت جاودانه را

من صفاي عشق را ميخواهم ازاو

تا قدا سازم وجود خويش را

او تني ميخواهد از من اتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

او به من مي گويداي اغوش گرم

مستسازم كه ديوانه منم

+تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:13 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

خسته شده ام
سرم را به شيشه اتوبوس واحد تکيه مي دهم
و همه امروز را
مرور مي کنم
نمايشگاه نقاشي
رودخانه اي بي اب
که پلهايش هيچ معنايي نداشت
بي پولي همه بچه ها
اوووووه
پايم چقدر درد مي کند
من امروز به اندازه يک عمر
خنديده ام


خسته ام
چشمانم گرم مي شود
.....
- الو..
- اوووم..رسيدم.

+تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:12 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |


مي روم دور از تو با دنياي خود خلوت کنم
بايد آخر من به اين بيگانگي عادت کنم عادت کنم عادت کنم
آشنايي کو، که جان در پاي مهرش افکنم
آتش عشقي چه شد تا من بر آن دامن زنم دامن زنم دامن زنم
شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب
شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب
***
لحظه ها را مي کشم با روز و شب کاري ندارم
با همه بيگانه ام جز غصه غمخواري ندارم
مي روم تا عاقبت ديوانه اي پيدا شود

همزبون اين دل شوريده رسوا شود
شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب
شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب
***

تا تو بودي زندگي سرشار از لطف و صفا بود
اين دل ديوونه با لطف و وفايت آشنا بود
گر چه بي تو زندگي آهنگ زيبايي ندارد
مي روم چون عشق من در قلب تو جايي ندارد
شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب
شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب

+تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:10 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

روي صندلي نشسته ام
به پاکن ابيم
که با پاي يکي از مراقبين
به ته سالن شوت شد
زل زده ام
ــ داوطلبين عزيز لطفا
شماره صندلي را
با شماره کارت خود مقايسه کنيد
خنده ام مي گيرد
اصلا  مگر ممکن است اشتباه باشد
ان هم از طرف
سازمان سنجش
کنجکاو مي شوم
به شماره  کارتم نگاهي مي اندازم
بعد هم به صندلي
وااااااااااااااااااااي نه..
باورم نمي شود...
شماره ها از زمين تا اسمان
با هم فرق دارد..

+تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:8 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی