تبليغاتX
مرگ تـــــــــــــــدریجی یک رویـــــــا

مرگ تـــــــــــــــدریجی یک رویـــــــا
چی بگم از غصه درون دلم که داره منو از جفای عشق تو میکشه اما بهت فکر نمیکنم دیگه

   

طلوع عشق

ومــــــــــــــــن خبردار شدم که او ازدواج کرده

ومـــــــــــــــن معنای واقعی تنهایی رو فهمیدم

ومـــــــــــــــن هم شده ام عاشق تنها

ومــــــــــــــن گریه میکنم در هاله ای از بغض وتنهایی

ومــــــــــــن باورم نمیشه سارای من کسی که دوستش دارم ازدواج کرده

ومــــــــــــن خبردار شدم که داره مــــــــــــــادر میشه

ومـــــــــــن رسیدم به به همون ترسی که داشتن واون ترسم که علی تنهاشدوحیران

ومـــــــــــن پژمرده شدم

ومـــــــــــــــــــن خدا.این گونه فناشدم در ورطه جفــــــــــای عشق

ومـــــــــــــــــن درگورستانی از عشق مردگان دفن شدهام

ومــــــــــــــن هم با باقیان عاشقان افسرده حال همنشین شده ام

ومــــــــــــــن را سارا تنها گذاشت

ومـــــــــــــــن بازنده ای ازقبل بودم که فقط به امید رسیدن به او امید داشتم

ومــــــــــــــــــن علی ناامید داشتم از رسیدن به او

ومــــــــــــــــــن بیخود مست مستان عشق او بودم

ومـــــــــــــــــــن سکوت وبغض رو تو این مدت بر خودم ترجیح میدهم

ومـــــــــــــــــــــن سقوطی اندوهنـــــــاک از بام عشقی پاک خواهم داشت

ومــــــــــــــــــن علی عاشق , خـــــــــــــاموش خواهم شد

ومـــــــــــــــــــــن در سیطره جفای جفاکاری چون او اسِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــروتاب آزادی از عشق اورانخواهم داشت

ومـــــــــــــــــــــن از خدامیخواهــــــــــــــم که مرا مانند امیـــــــــــــــــــرم از این دنیا ببرد

ومـــــــــــــــــن علی نمیخواهم در این دنیای پر از فریب وحیله باشم

ومـــــــــــــــــــن علی با دستانی لرزان قلبی تپنده وسوزی دردناک ساکت میشوم

ومـــــــــــــــــــن......؟!!!!!!!

نمیدونم باید چی بگم چیکار کنم؟از این به بعد چطور زندگی کنم...کاش امیـــــــــــــــــــرم

پیشم بود کاش

باور کنید دارم میسوزم دارم از بین میرم....آخه سخته آخه به کدوم کار بدم که اگر واقعا بد

باشه یعنی

این که من فقط بهش میگفتم دوستت درم اون حتی یکبا فقط یکبار به من نگفت علی دوستت

 دارم مجرم

شناخته بشم بدون هیچ نظر لمس کردن بدن.حرف بد.......

وقتی شنیده ام از یکی از دوستان که بهم گفت:البته میدونست که حال خوبی هم ندارم ولی

 بااصرارخودم

بهم گفت بعد از یکسال که ازش سراغ گرفتم وپیداش کردم ازدواج کرده وداره مادر میشه باور کنید

چه حالی شدم...اما اونجا واون لحظه وپیش دوستان شکسته وخمیده ونالان نشدم وصبر

 کردم وبه اون دوستم ودوستان گفتم خوشبخت بشه وسلامت هم خودش هم

همسرش...خود دوستام میدونستن که چشام

قرمز شده چهفشاری روی من اومده دارم از درون میسوزم وقتی این خبر روشنیدم آخه همه

 این دوستام

واستادم میدونستن که من چقدر دوستش داشتم چقدرچقدر.....برای همین همیشه میگفتن

 واقعا شاید تنهاپسری باشی تو تهران که دختری رو بدون هوس وچشم داشتی دوست

داشته باشه نه ما باور نمیکنیم

علی همچنین عشقی داشته باشه....همه دوستام تو این چند مدت خیلی هوامو داشتن وبه

 قول خودشون یه جورایی مراقبم بودن...اما با این همه میدونستن که من تو فکرم ووجودم

فقط به دختره فکرم معطوف هست وتو ظاهر به اونا مرسی میگفتم بابت حمایتاشون.اما

امیـــــــــــــرم طور خاص یگه ای بود خدا بیامرز نبود که ببینه چه بلایی سرم اومده ای رفیق

 ای بیمعرفت چرا زود پرکششیدی رفتی قربونت برم پاشو از خاک

پاشو ببین من علی چطوری شدم پاشوببین چه حالی دارم....امیــــــــــــــر علی تو تنهاشد

 سارا هم رفت ازپیشم....اما وقتی که توخونه اومدم ازشهرستان اومدم تهران اخه درس

میخونم رشته ارتباطات...

خونه رسیدم باور کنید انگا به ته خط رسیدم انگار منوتازیانه زده باشن انگاربگن عزیزتوازدست

 داده باشی

چه حالتی میشی اونطور شدم واان هم هستم...خیـــــــــــــلی خیـــــــــلی سخته الان هم

 دارم مینویسم دردودلم رو براتون باگیه ودستای لرزونم مینویسم نه توفکر م هنوز هنوزه که

 اخه مگه میشه سارای من رفته باشه

سارا ازدواج کرده الانم هم میخواد بچه دار بشه...وای نه دروغ گفته دستم نه حتما سرکارم

 گذاشته...اما انگارنه انگارکه واقعا راسته همه این حرفا......و یه حرفی برای خودم نوشتم...

ومــــــــــــــــــــــن علی عاشق خاموش خواهم شد.....

هیـــــــــــــــــــــــچی ندارم بگم................؟!!!!!!

                                             حال خوبی ندارم

میدونین نه یلدا نه هیچ عیــــــــــــــــددیگه برام خوشحال کننده نیست

 

 

+تاريخ جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:8 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

 

            

تو اي گمكرده راه زندگاني

نداده فرق، پيري از جواني

« تو پنداري جهاني غير از اين نيست ؟»

« زمين و آسماني غير از اين نيست ؟»

 

« چنان كرمي كه در سيبي نهان است »

« زمين و آسمان او همانست »

 

گمان داري جهان هست و خدا نيست ؟

در اين كشتي اثر از ناخدا نيست

 

رهت روشن، ولي چشم تو تاريك

تو در بيراهه، اما راه، نزديك

 

من و تو، قطره درياي جوديم

من و تو، رهرو شط وجوديم .

 

رسيم آنجا كه در آغاز بوديم .

به نعمت بر سرير ناز بوديم

***

ز دريا روزگاري ابر برخاست

من ابرش گويم اما عين درياست .

 

شتابان شد بهر سو چون سواران

بهر جا قطره قطره ريخت باران

 

ولي اين قطره ها چون درهم آميخت

از اين پيوستگي رودي بر انگيخت

 

من و تو قطره اي در چنگ روديم

گهي بالا و گاهي در فروديم

 

گهي بيني كه ره بر رود، تنگست

بهر گامش بسي خارا و سنگ است .

 

ولي اين رنج ره، پايان پذير است

تو را دستي توانا، دستگير است .

 

بدنبال سفرها منزلي هست

زراعت هاي ما را حاصلي هست

 

تو پنداري همين صحرا و دشتست ؟

و اين رود دمان بي سر گذشتست ؟

 

تو بيني رود را بر لب فغانهاست

نداني كاين فغان از هجر درياست .

 

چو بر دريا رسد آرام گيرد

چو عاشق كز نگارش كام گيرد

 

اگر در رنج و گر در پيچ و تابيم

دوباره سوي دريا ميشتابيم .

+تاريخ جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:2 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

 

                     

این روزا اصلا حال خوبی ندارم...نمیـــــــــــدونم چی شده به حالم که من همش

گریونم....

همش مثل اون کسایی شدم که بهونه یه چیزی رو میگیرن وبراش گریه میکنن....بهتره بگم

بچه شده ام..

چــــــــــــــرا؟خوب آخه باور کنید هرکاری کنم هر کمکمی از هر کی بگیرم که بخوام تقاص یه

عشق پاک

ومقدس که آخرسر مبدل شد به عشق بی بنیاد از سر خودم وا بکنم....نمیشه نمیدونم اونایی

 که مثل

 من هستن میدونن که من چی میگم؟سخته سخته.....دلم خوش بود که اگر هم بازم هر

 سختی این

دوری رو از ذهن خودم پاک کنم وبا وجود دوست بسیار خوبم امیر بتونم فراموشش کنم...

 

اما امــــــــــــــــــــــــــــــیرم منو تنها گذاشت

 وتنها کسی که دلم خوش بود بهش که اگر سارا رو از دست

بدم امیر پیشم هست اما رفیقم زودپرپر کشید واز پیشم رفت...تو تصادف شمال......

نمیدونم همیشه تقاص علشقایی که عشقشون رو تاحد جنون دوست دارن وعشقی که

نسبت به اون

عشق مقابل دارن پاک هست مستحق همچنین بلایی یعنی دوی هست یانه؟!!!ومجازاتشون

گریه وزجه وحسرت وآه کشیدنو آخ گفتن هست یا نه؟!!!

شاید من مقصر بودم که خیلی کارم درست بوده از لحاظ اینکه باید بهش نگاه بد میکردم یا

لمسش

میکردم بدنشو یا حرفای ناجور میزدم یاکار دیگه که مقصر باشمو تقاص این کارا با جدایی ختمه

 بخیر بشه

ومن بدونم که حقم بود بخاطر این کارا باید این بلا سرم بیاد....نمیدونم چی بگم...ولی این روزا

 حالم

خوب نیست گریه کارم هست....ومیدونم اون الان با کسی هست یعنی بهم گفتن ازدواج کرده

اما باور کنید من نفرینش نمیکنم وتنها کار براش دعا کردن برای خوش بختی وسعادتشونشاط

 تو زندگیش

 

بنظرتون من باید چیکار کنم؟!!!!!!!!

 

+تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:9 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

  

شنيده اي صد بار،

صداي دريا را .

***

سپرده اي بسيار،

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

نخوانده اي - شايد -

درين كتاب پريشان، حكايت ما را :

هميشه، در آغاز،

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

سرود شوق به لب، گرم مستي و آواز ...

***

سحر به بوسه خورشيد شعله ور گشتن !

شب، از جدائي مهر

به سوي ماه دويدن، فريب خوردن، باز،

دوباره برگشتن !

فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

دوباره جوشيدن

دوباره كوشيدن

تن از كشاكش گرداب ها به در بردن ،

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتيدن،

همه تلاش براي رسيدن، آسودن،

رسيدني كه دهد دست،

بعد فرسودن !

هميشه در پايان،

به خود فرو رفتن. در عمق خويش. پاك شدن !

در آن صدف، كه تو « جان » خواندي اش ، گهر گشتن !

***

نه گوهري، كه شود زيوري زليخا را !

دلي به گونه خورشيد، گرم، روشن، پاك

كه جاودانه كند غرق نور دنيا را ...

***

اگر هنوز به اين بيكران نپيوستي

ز دست وامگذاري اميد فردا را!

+تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:51 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

           

شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

***

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

ره مي سپرديم، در زير باران؛

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

چشم ستاره، در روزگاران !

***

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !

+تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:49 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

                 

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

*****

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

+تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:47 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

در اين جهان لا يتناهي،

آيا، به بيگناهي ماهي،

- ( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را

از تنگناي سينه بر آرم ! )

گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو،

اين قلب بر جهنده،

آه، اين هنوز زنده لرزنده،

اينجا، كنار تابه !

در كام تان گواراست ؛

حرفي دگر ندارم ! ...

+تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:45 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

یــــــــــــــــــاد میگیرم دیگر عاشق بی بنیاد نشوم

یادخواهم گرفت که خود را پیاده در طوفانهای بی وفایی

وکژسستی در بیابان عشق نیابم

یاد خواهم گرفت که عاشق بدون تلاطم معشوقی که در پی عشق

 نیست نباشم

یاد خواهم گرفت درپی عشقی باشم که او مرا برای خود بخواهد

یادخواهم گرفت که دیگر نباید گریه کرد وحسرت عشق از دست

رفته بروم

همیشه میگفتم که شاید مثل منم باشن که اینطوری طرف مقابلش

 اونو هم اذیت کرده باشه

اما وقتی میبینه که طرف مقابلش اذیتش میکنه به قول معروف

 بیخیالش میشه ولش میکنه

میگه خوب اون منو نخواست پس چرا من برم دنبالش.ولش میکنم

 میرم سراغ یکی دیگه..

اماحالا بعضیا ول میکردن بعضیها نه سفت وسخت میگرفتن که

 الاوبلا باید من برم دنبالش تا

 شاید راضیشه برگرده...چون آخه منم دوستش دارم نمیتونم دل

 بکنم ازش..یکی از اونایی

که میگم خودم بودم چون من بقدری اون رو دوست داشتم حاضر

 نبودم از دستش بدم حتی

 یک لحظه چه برسه که باور کنم دیگه منو نمیخواد..ولی وقتی که

 خودم هم حالا از طریق

دوستان یا نامه فهمیدم که منو نمیخوادناچار دست کشیدم...اما برای  من ثابت نشد که برای

چی از من جداشد بدون خداحــــــــــــــــافظی...هرچقدر فکر میکنم

 که بدونم جوابو پیدا

نمیکنم؟!!!!بعضی از دوستان نوشته بودن تو نظرات که شاید

 خودشو لوس کرده که تو بیشتر

 نازشو بکشی یا خودش برمیگرده..اما بهتون بگم اون دیگه

برنمیگرده.چون تموم شد....

دیگه من حال مناسبی دارم نه بخوام تلاش مجددی کنم

 تابرگرده...اونقدر گریه کردم اونقدر

غصه خوردم اونقدر زجه زدم اونقدرحرت کشیدم اونقدرآه کشیدم

اونقدرآخ گفتم اونایی که مثل

من شدن میدونن من چی میگم دروغ نیست حقیقته****اما فایده

نداره میدونم بخاطر یه

کسی که ارزش عشق منو نداشت خودمو فنا کنم فقط برای عشق

 به ذات باری حق تعالی

باید خودمو وماها همه خودمونو فنا ونابود کنیم چون اون ارزششو

 داره...اما همه هم وغم من

تو این سئوال هست؟!!!!!!!!

به چه دلیل بدون خداحـــــــــافظی رفت ازپیش من؟اخه نه من

باهاش کاری کردم نه بدنشو

لمس کردم نه نگاه بد کردم نه حرف ناجوری زدم نه خیلی چیزهای

دیگه.....؟!!!!!!!!

افسوس بین که حالم پریشان شد

          افسوس بین که خرابات پیر عشق شدم

افسوس بین که خاک بی ارزش بیابان عشق شدم

          افسوس بین که نمانده برمن ازتو حتی نگاهی


                  

 

ومن مـــــــــــــــــــــــــــــرده ای بودم در این راه عشق

 بی بنیاد خود

ومن با تلخی بسیار خزان شدم در این واهی نابهنگام عشق

آری حقیقتی تلخ از جانب من بود که مرا این گونه ساخت

در ورای او من سوختم...

ومن مــــــــــــــــــــــــــرده ای بودم در این راه تلخ ....

 ومن شاید دگر برنگردم

+تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 9:9 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهي افتاده بر خاك !

***

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهي مي زند آن روح بي تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

***

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

***

چراغي دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته !

+تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 8:43 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

گل از تراوت باران صبحدم، لبريز

هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز

صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار

كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز

هزار چلچله در برج صبح مي خوانند

هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز

به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست

روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز

مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است

فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز

ببين در آينه ي روزگار نقش بلا

كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز

چگونه درد شكيبايي اش نيازارد

دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز

*****

 

+تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 8:42 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

Click to view full size image

طوفان سهمناك به يغما گشود دست

مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست

لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس

طوفان فرو نشست

 

بادي چنين مهيب نزيبد بهار را

كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را

در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين

گل را و خار را

 

اكنون جمال باغ بسي محنت آور است

غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است

بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ

از اشك غم تر است

 

آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

در موج سيل تا به گريبان نشسته اند

لب هاي باز كرده به لبخند شوق را

در خاك بسته اند

 

آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن

گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته

چون آرزوي من

 

مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم

خنديد برق رنج به بي آشيانيم

هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم

از زندگانيم

+تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 8:40 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

بهارم دخترم از خواب برخيز

شكر خندي  بزن و شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه ي  ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز

***

بهارم دخترم آغوش واكن

كه از هر گوشه،  گل آغوش وا كرد

زمستان ملال انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد

***

بهارم، دخترم، صحرا هياهوست

چمن زير پر و بال پرستوست

كبد آسمان همرنگ درياست

كبود چشم تو زيبا تر از اوست

***

بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم هاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

***

بهارم، دخترم، دست طبيعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاري

بهاري از تو زيبا تر نيارد

***

بهارم، دخترم، چون خنده ي صبح

اميدي مي دمد در خنده تو

به چشم خويشتن مي بينم از دور

بهار دلكش آينده ي تو !

+تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 8:37 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

+تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 18:10 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

   

         

 

باور کن رسم من این نبود که بخوام زخم تنهاییو تو تنم تو روحم احساس کنم

هنــــــــــــــــــــوزم من باورم نیست که بخوام تواین فکر باشم که سارایی که من علی خیلی

 دوستش

داشتم ...منو بذاره بره نه من باورم نمیشه...اما انگار به زور باید باور کنم که به خودم بگم یالا

زود باش

آماده باش باید بری اومده تو ببره برای چی باید برم؟!!!!!کجابایدبرم؟برگشتی هم تو کار

هست؟نمیدونم

اصلا برمیگردم؟میدونی علی باید کجا بری؟باید بری تو وادی تنهایی وغصه ودربدری یه عشق

 پاکی که

 داشتیو یکی این عشق تورو به فناونابودی کشوند وهیچ احساسی نداشت وبه احساس تو یه

 کم محل

 نگذاشت...تو که میدونستی من اگر میخواستم هزاران هزار دختـــــــــر دنبالمو گرفته بودن

که با من

دوست بشن میدونستی؟امــــــــــــا چرا بااین که میدونستی من فقط فقط به تو فکر میکنم نه

 به هیچ

دختر دانشگاه خودمون ولم کردی؟تومیدونستی من تاحالا هیچ سوءنیت بدی نداشتم بهت هیچ

 

سوءاستفاده ای نکردم ازت...کاربد یاچشم بد نداشتم ....چرا ولم کردی؟فقط بهم بگو علی به

این دلیل

 من نخواستمت که من لااقل بدون ممن نمیخواستی ..من خیالم راحت بود که آره حقم هست

 مستحق

 جدایی از تو هستم اما تو نگذاشتی که حرفتو بهم بزنی حتی نگذاشتی ازت

خداحــــــــــافظی کنم

رسمش نبود در حقم ناروا باشی خانمی...نه رسمش نبود نبود نبود به هر کی که می

پرستی!!!!

کاش تو یک کلام هم بهم میگفتی که چرا میخوای جدابشی هم تو این مدت یکبار فقط فقط

یکبار

بهم میگفتی دوستت دارم باور کن همین یک کلمه تو برام دنیا وآخرت بود اما افسوس که تموم

 شد

سارا من دارم میسوزم دارم از بین میرم سارا

+تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 14:4 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

    

 

ســــــــــــــــــــــــــــــلام....

 

حیـــــــــف من که تموم هستیمو برات گذاشتم....انگار یه عمر برای من بود...

تو رفتیو من رفتن تورو ندیدم.....هی که من یه بار دلم خوش باشه بگـــــــــــــــــم سارا تو منو

 دوستم

داری...سارا منو اصلا میخـــــــــــوای یانه.....

انگار نه انگار...بایدم اینطور بود که تو بهم هیچ احساسی نداشته باشیو منو شاید از نمیدونم ترحم

خودت بخوای....نه شایدم این حرف رو خودم به خودم میگم...شایــــــــــــــــــــد!!!!!!نمیدونم....

منطق تو چی بوده که منو نخواستی...به هر حال من ازت خداحافظی کردم...این تو

دلـــــــــــــــم بود

که باید میگفتمش.....با تمام چشای گریونم ازت خداحــــــــــــــافظی میکنم سارا

 

کاش فقط فقط یه دفعه بهم میگفتی علی من سارا دوستت دارم

+تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:22 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 20:5 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

              

گفتم که میرسم به تواما نشد

چقدر گفتم به خودم چقدر به خودم گفتم که اگر تلاش کنی واگر صبر کنی بهش میرسی حتما میرسی...

خب سخته اما بهش میرسی....پس بدو تلا ش کن تا بهش برسی به اون چیزی که میخوای....اما!!!!!

تو خوابم چقدر گریه کردم تو بیداریم چقد گریه کردم تو بقیه روزام وشبام...هی بهم گفتم شاید یکی از دلایل

ترک اون فرار از عشقی بود که برای اون غریبه بود وناآشنا اما چرا عشق غریبه وبی بنیاد فرض بکنه؟!!!

چون با بقیه عشقای دیگه شاید تازگی داشت وبراش نا مفهوم اما در صورتیکه همه عشق ودوست داشتنا یکی هست اما کیفیت عشق بالا وپایین داره یعنی عشق پاک وعشق باهوس....لا ادرک نمیدونستم...که اره بیهوده بود همه چیزی که تو سینه ام بود که برات یه روزی بگم واین که اگر برات بگم راز سینه ام رو تو منو به

بازی بگیری که گرفتی...خیلی وقته که چشام سرد شد واز بارونی شدن گذشت که الان دیگه خشک نیست الان سرد شده...بازم دلم میخواد دوباره بازم گریه کنم که تلافی این چند مدت گریه کردنم که یه مدت قطع شده بود در بیارم...عشق تو هم دروغی بود که من دلمو خوش کرده بودم به عشق تو...اما هی فکر میکنم که چشام سویی برای گره نداره خسته شده...گفتم اگر کاش میشد اشکای نقره ای ودرخشونم از چشام سرازیر بشه...

تو ببینی وبگی بیا علی سرتوبذار تو شونه هام...خیلی وقته که دلم پر میزد که یکبار فقط یکبار بهم بگی دوستت دارم عاشقم...منم لیلیت منم معشوقت که همینطور علی تو منو دوست داری منم متقابلا دوستت دارم...

اما حیــــــــــــــف که این نبود که تو بهم بگی این حرفا رو...اما با این همه هنوزم دوستت دارم عزیزم....

کاش اگر یه روز به آخر عمرم بود دوست داشتم تو رو بغل کنم بوست کنم موهاتو شونه کنم...برات گریه کنم

برات برقصم هر کاری کنم که اون روز برام تا ابدم فراموش شدنی باشه...تو موقعی که بغلت کنم لبامو بذارم تو لبات بوسش کنم بگم(....)خانم بالاخره باورت شد که علی عاشقت بود بالاخره منو تو گوشه قلبت ودل قشنگت دیدی...امیـــــــــــــــر امیر خوبم امیر باوفام این حرفا رو موقعی که اومدم سر خاکت روز عید فطر

بهت گفتم بالای مزارت نشستم وباهات دردودل کردم بهت گفتم این حرفا رو میخواستم به(....)خانم بگم...

روحت شاهد بود...تو برگشتن تو حال وهوای خودم نبودم هی گریه کردم گریه کردم....دیگه طاقت ندارم امیر ....وای چرا این بلا به سرم اومد آخه چرا؟سوختنم اصرارم براین همه نوشتن این بود که فقط بهم بگه من چیکارش کردم که مستحق جدایی بودم......

                        بنظرتون من چیکار کرده بودم که مستحق یه عشق بی بنیاد بودم؟!!!!

 

دوان دوان بر سر گرفتن عشق خود بودم

                                    دوان دوان بر سر دیدن اون عشق پاک وبی ریابودم

لبریز شدم وقتی که او مرا پس زدوردم کرد

                                    لبریز نشد راز عشقم که مرا به جنون وتنهایی برد

خیلی وقته چشام سخته وگریونه برای بی معرفتیت

                                 خیلی وقته من برات مرده ام ورفتم به عدم

خیلی وقته چشام سخته هستند از شبای سردوتاریک عشقی که تو بی بنباد کردی

خیلی وقته که دلم پر میزنه برای لحظه های با تو بودن وبا تو زنده بودنم

.

.

.

.

.

تو که نیستی غم غربت با منه..تو که نیتسی روزا وشبام یکی هستن هر دوتاشون یکی هستند با تو بودم با ماه وخورشید روزاوشبامو می دیدم..میدونستیکه دلم پیشت بود وبدون تو دلم میمیره اره میدونستی...از همون اول تو منو نمیخواستی پس چرا بهم نگفتی علی نمیخوامت دلم پیش کسی دیگه هست...برو نمیخوامت چرا گذاشتی نهال دوست داشتن وعاشق وصاحب مرده من پیشت جونه بزنه که بعدا خشکبشه وپژمرده...ای دل صاحب مرده بمیر که حقت بود برای عشق بی بنیاد اون بمیری...دارم از خشک شدن چشام آب میشم یه کاری کن دلم که بذار گریه کنم...غم وغصه شده حق دلم به همینا دلم مستحق شده پس بهتره زیر خاک باشه این دل مرده من

خدایا چیکار کنم تو کمکم کن فراموشش کنم بسمه دیگه طاقت نداره این دل سوخته وپژمرده من علی؟

 

 

+تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:35 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

 

تو اي گمكرده راه زندگاني

نداده فرق، پيري از جواني

« تو پنداري جهاني غير از اين نيست ؟»

« زمين و آسماني غير از اين نيست ؟»

 

« چنان كرمي كه در سيبي نهان است »

« زمين و آسمان او همانست »

 

گمان داري جهان هست و خدا نيست ؟

در اين كشتي اثر از ناخدا نيست

 

رهت روشن، ولي چشم تو تاريك

تو در بيراهه، اما راه، نزديك

 

من و تو، قطره درياي جوديم

من و تو، رهرو شط وجوديم .

 

رسيم آنجا كه در آغاز بوديم .

به نعمت بر سرير ناز بوديم

***

ز دريا روزگاري ابر برخاست

من ابرش گويم اما عين درياست .

 

شتابان شد بهر سو چون سواران

بهر جا قطره قطره ريخت باران

 

ولي اين قطره ها چون درهم آميخت

از اين پيوستگي رودي بر انگيخت

 

من و تو قطره اي در چنگ روديم

گهي بالا و گاهي در فروديم

 

گهي بيني كه ره بر رود، تنگست

بهر گامش بسي خارا و سنگ است .

 

ولي اين رنج ره، پايان پذير است

تو را دستي توانا، دستگير است .

 

بدنبال سفرها منزلي هست

زراعت هاي ما را حاصلي هست

 

تو پنداري همين صحرا و دشتست ؟

و اين رود دمان بي سر گذشتست ؟

 

تو بيني رود را بر لب فغانهاست

نداني كاين فغان از هجر درياست .

 

چو بر دريا رسد آرام گيرد

چو عاشق كز نگارش كام گيرد

 

اگر در رنج و گر در پيچ و تابيم

دوباره سوي دريا ميشتابيم .

 

+تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:32 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

***

اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي

اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياه

بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم

تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم

***

واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم

تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟

با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد

تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟

***

اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم

خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها

پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد

روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها

***

بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن

دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها

من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها

***

مهربانا! با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم

رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

بيكسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي

از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟

***

اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

                                                                 

+تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:31 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

آي ... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

اي شتابان رهرو گمراه!

اي بغفلت مانده ي خود خواه!

هان..!عنان بركش سمند باد پايت را

نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را

لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن

چشم سر بربند-

چشم دل بگشاي

روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن

هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست

بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست

جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست

زير سقف آفرينش-

صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است

اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند

كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست

آي... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را

كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي؟

بارگاه حقتعالا را بجز يكتا پرستي رهنمايي نيست

***

هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:

اين جهان آفرينش را خدايي هست

در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست

بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه

تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را

ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند

بنده شو اي سركش خودخواه

تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را

خويش را گر نيك بشناسي-

ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را

***

آي... انسان!

اينكه پنداري به اقبال طلا جاويد خواهي ماند

گوش دل بر خاك نه تا بشنوي فرياد قارون را

آن نگونبختي كه پردكرد از طلا صحرا وهامون را

اينك اينك ميزند فرياد:

جاي زر،صندوق چشمم خانه مار است

سينه ام از خاك گورستان گرانبار است

***

اي بغفلت مانده ي خودخواه!

آيد آنروزي كه بيني بار و برگت نيست

چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست

آن زمان فرياد برداري:

كاين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست

اينهمه ياقوت آتش رنگ-

آيتي از خون دلهاي پريشانست

توده ي سيمين مرواريد-

يادگار صد هزاران چشم گريانست

***

آي... انسان!

اي طلاها را خدا خوانده!

اي بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!-

روزگاري ميرسد كز خاك بر خيزي

از ره درماندگي خاك قيامت را بسر ريزي

تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد-

چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سوي بگريزي

***

بنگري چون پيش چشمت راست،صحراي قيامت را-

بركشي از بيم كيفر،تلخ فرياد ندامت را:

كاي خدا راه رهايي كو؟

از چنين سوزنده آتش ها-

سايبان از رحمت و لطف خدايي كو؟

ناگهان آيد سروش از غيب:

اي سيه روز سيه كردار!

زرپرستان و ستمكاران بد آئين وبدخو را-

دربساط عدل ما آسوده جاني نيست

كيفر غولان مردم خوار-

جز عذاب جاوداني نيست.

آي... انسان!

اي بسا شب مست خفتي در كنار كيسه هاي زر

ليك دانستي ندانم يا ندانستي-

سفره ي همسايه ي بيمار،بي نان بود

جاي نان در پيش چشم كودكاني خرد-

ناله بود و دردبودو چشم گريان بود

***

آي... انسان! سركشي بس كن

عقربكهايزمان در صد هزاران سال

بر شمرده تك نفسهاي بسي فرعون و قارون را

چشم ماه و ديده ي خورشيد-

ديده بيرون از شماره،بازي گردنده گردون را

***

ميبرد شط زمان مارا

مهلت ديدار بيش از پنجروزي نيست

دل منه بر شوكت دنيا

اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست

اين طلايي را كه تو معبود ميخواني-

جز بلاي خانه سوزي نيست

***

روزو شب شط زمان جاريست

آنچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست

خاطري را شاد بايد كرد

جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد

آزمندي ها زبيماريست

زر پرستي آتش اندوزيست

رستگاري در سبكباريست

+تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:30 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

 

 

خواه كه تو اي پاره ي دل ! زنده بماني

چون ماه جهانتاب، در خشنده بماني

 

تا بنده سهيل مني و شمع سرايم

خواهم ز خدا ، روشن و تابنده بماني

ا

اميد من آن است كه در گلشن هستي ـــ

چون غنچه گل با لب پر خنده بماني

 

چون زهره به پيشاني عالم بدرخشي

تاجي شوي بر سر آينده بماني

 

خواهم كه پس از من چو يكي نخل برومند ـــ

تا زنده كني نام پدر زنده بماني

 

نام تو « سهيل » است و فروغ دل مائي

خوام كه همه عمر ، فروزنده بماني

اي نور دلم ! بندگي خلق روا نيست

خواهم كه به درگاه خدا، بنده بماني.

 

+تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:29 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

 

خــــــــــــــــــــــاکم نکنید....

      

خاکم نکنید بذارید تموم عاشقا بیایین خاک شن یه عاشق رو ببینن...خاکم نکنید بذارید احساس

عاشقیم زنده باشه...خاکم نکنید اخه منه علی هنوزم عشقم عشق پاکم هست..عشق بی

بنیادی که من با احساسمم اون رو ساختم اون عشق رو خاکش کنید...خاکم نکنید که بگن یه

 

 عاشقم با تمام وجود عاشقیش خاک شد..تو رو خدا خاکم نکنید.....

حرفای به تزده من علی که دارم به عزرائیل عشق میگم...دارم با تمام بی کسی عشق

میگم.....

ســــــــــــــــلام....

منم علی میخوام بهت یه چیزی بگم....بگم بهت که آره باورم شد که منوترک کردی...آره باورم

د که دیگه دوستم نداشتی....آره باور شد که منو تا اخر عمر ترک کردی...چه حس غریبی دارم

 که باورم شد....تو منو رهام کردی...اره باورم شد که تو از همون اول منو نمیخواستی....این

 

فقط من بودم که غرق عشق بی بنیادشدم....آره باورم شد که تنها من بودم که گفتم این

خواسته عشق پاکم بهم جواب میده که آخرش هم داد...

چه جوابی هم داد...آخ خدا خدا شکرت که من تا موقعی که عاشقش بودم عاشق عشقش

بودم زود نفهمیدم که

عاشق بی اساس یه عشق یک طرفه بودم که اگر میفهمیدم تا الان تو این دنیا نبودم....خب

 شد دیر فهمیدم....

خیب شد که خزون شدن بهار عشق پاک خودمو الان تازه فهمیدم...خب شد من علی یه

عاشق تنها وبی گناه

اره بی گناه بفهمه که چی به سرش اومده...چه غریبونه افتاد شاخه وبرگ دوستی با محبتم

 به تو....چه خشک شد ریشه عشقم که داشتم برای تو درخت تنومند مجنون بودنم رو بارور

میکردم که ناگهان خشک وپژمرده شد

واقعا میرسم به حرف تنها دوست خوبم که الان زیر خاک هست بله

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیر جانم قربونت

                                            

برم ...بهم چقدر گفتی علی کاری کن که بخوادتو رو بذار بهت امتیاز بده بذار بدونه که خودشو

برای بدنش برای قیافه زیباش نمیخوای برای خودت میخوای برای باطنت میخوای...امیر من

هم این حرفاتو بهش عمل کردم...اما وقتی تو رفتی ...ندونستی که من چی کشیدم ..امیر

روحت شالهد بود که من نه به قصد لذت نه هیچ منظور دیگه میخواستمش...امیر میدونستی

که من عاشقش بودم...امیر سنگینی میکنه غم از دست دادنش

داره منو از پا میندازه...امیر سخته که میخواستم همون بعد از جدایی باور کنم که جدا شدم

یعنی این که خودش جدا شد اما به خودم تلقین میکردم نه این حرفو نزن درست میشه

مرورزمونه همه چی رودرست میکنه...

علی نگیا خدا نیاره به سرت اما امیرم گل پرپرم همینطور شد....من موندمو احساس پژمرده

من موندمو یه دنیا

بی کسی...چقدر تو این وبلاگی که برای دل خودم ساختم ازش نوشتم..چقدر دیگه خسته

 شدم...امیر اگر تو بودی میگفتم که اگر اون رو از دستم دادم لااقل تو رو دارم اما تو هم زود

منو تنهام گذاشتی رفیق خوبم...

مگه بهم قول ندادی که تنهام نمیذاری منو امیرم چرا زود پر کشیدی رفتی......تا کجا بکشم

غم دو غصه را

تا کجا تحمل کنم مصیبت دو غصه را...از کوچکی شنیده بودم که ادما وقتی بزرگ میشن

عاشق چیزی یا کسی میشن که خیلی دوستشون دان وحاضرن برای بدست آوردنش هر

کاری کنند تا به اون چیز یا کس برسن...

اما باورم نمیشد که اینطور باشه فکرم این بود که خیلی راحت وبدون رنج ومشقت به اون چیز

 یا کسی که بخوان آسون میرسن...اما وقتی بزرگتر شدم دیدم نه انگار واقعا سخته...به سر

خودم اومد که اخرشم نرسیدن به کس بود برام....حالا که من همه چی رو برای خودم طرح

کردم وفهمیدم که به نه خط یعنی نرسیدن هستش

این فکر تو ذهنم بیاد که دیگه بهت فکر نکنم...وبگم بهت خداحـــــــــــــــــــــافظ..وبهترین

حرف رو بهت بزنم

اون حرف این باشه مواظـــــــــــــــب خودت باش.....

 

 

+تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:48 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

حســـــــــــــــــــــــــــــــــــین(ع)

اینبارهم ما سر به خاک مقدس گذاشته وبازهم عفو گویان از خدا طلب مغفرت میخواهیم....

طلب عجز میکنیم.....به واسطه دعای مردی که هستی خود رو در راهش فدا کرد...

اری حسین(ع)

اری حسین(ع)در آخرین وداع از حج دعای روز عرفات رو خواند

بدونیم که اگر تو اون سه روز قدر نتونستیم از خدا طلب عفو کارها و

گناهانمون رو نگرفتیم ...تو روز عرفـــــــــــــــــه بتونیم...

اری سر بر بالین حسین واهل البتش گذاشته وهمه زمزمه گویان

بخوانیم دعای عـــــــــــرفه

       التماس دعااز همتون

           

 

روز عرفه، روز شناخت است. عرفه روزي است كه خداي سبحان بندگان خود را به عبادت و اطاعت خويش فرا مي خواند و خوان كرم و احسان و لطف خود را براي آنان مي گسترد و درهاي مغفرت و بخشش و رحمتش را بر روي آنان مي گشايد.
 

 

دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.

در اين روز حجاج بيت ا... الحرام با وقوف در صحراي عرفات با خداي خويش به مناجات مي پردازند و دعاي عرفه امام حسين(ع) را قرائت مي كنند.
مسلمانان نيز در گوشه گوشه اين كره خاكي در اين روز همه با هم نجوا كردند:
"خداي من، من به گناهانم اعتراف مي كنم، آنها را ببخش، منم كه بد كردم، منم كه خطا كردم، منم كه تصميم به گناه گرفتم، منم كه ناداني كردم."
مسلمانان با شركت در آيين پرفيض و ملكوتي دعاي عرفه، با ريختن اشك عشق، از معبود خود طلب عفو كرده و براي گناهان گذشته خود از ذات اقدس الهي طلب مغفرت كردند.

***

عرفات نام جايگاهي است كه حاجيان در روز عرفه (نهم ذي الحجه) در آنجا توقف مي كنند و به دعا و نيايش مي پردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مكه مکرمه باز مي گردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند كه جبرائيل عليه السلام هنگامي كه مناسك را به ابراهيم مي آموخت، چون به عرفه رسيد به او گفت ?عرفت? و او پاسخ داد آري، لذا به اين نام خوانده شد. و نيز گفته اند سبب آن اين است كه مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف مي كنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي مي دانند كه براي رسيدن به آن بايد متحمل شد. چرا كه يكي از معاني ?عرف? صبر و شكيبايي و تحمل است. (1)
فَتَلَقي آدَمُ مِنْ رَبِّه كَلماتًُ فتابَ عَليهِ اِنَّه? هو التَّوابُ الرّحيمْ
آدم از پروردگارش كلماتي دريافت داشت و با آن به سوي خدا بازگشت و خداوند، توبه او را پذيرفت، چه او توبه پذير مهربان است.
طبق روايت امام صادق(ع)، آدم (ع) پس از خروج از جوار خداوند، و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فرار كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود، جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد:
ـ چرا گريه مي كني اي آدم؟
ـ چگونه مي توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است.
ـ اي آدم به درگاه خدا توبه كن و به سوي او بازگرد.
ـ چگونه توبه كنم؟
جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به مني برد، آدم شب را در آنجا ماند. و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت، جبرئيل هنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت و چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد تلبيه را قطع كرد و به دستور جبرئيل غسل كرد و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وي تعليم داد، اين كلمات عبارت بودند از:

خداوندا با ستايشت تو را تسبيح مي گويم سُبحانَكَ اللهُمَ وَ بِحمدِك
جز تو خدايي نيست لا الهَ الاّ اَنْتْ
كار بد كردم و بخود ظلم نمودم عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسي
به گناه خود اعتراف مي كنم وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبي اِغْفرلي
تو مرا ببخش كه تو بخشنده مهرباني اِنَّكَ اَنْتَ اَلغَفور الرّحيمْ

آدم (ع) تا هنگام غروب آفتاب همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشك مي ريخت، وقتي كه آفتاب غروب كرد همراه جبرئيل روانه مشعر شد، و شب را در آنجا گذراند. و صبحگاهان در مشعر بپاخاست و در آنجا نيز با كلماتي به دعا پرداخت و به درگاه خداوند توبه گذاشت......

 

***

 

تسبيحات حضرت رسول صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله در روز عرفه

پس فرموده بخوان اين تسبيحات را كه مروى از حضرت رسول صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَ اله است و سيّد بن طاوُس در اقبال ذكر فرموده :
سُبْحانَ الَّذى فِى السَّمآءِ عَرْشُهُ سُبْحانَ الَّذى فِى الاَْرْضِ حُكْمُهُ
منزه است خدايى كه در آسمان است عرش او منزه است خدايى كه در زمين است فرمان و حكمش
سُبْحانَ الَّذى فِى الْقُبوُرِ قَضآؤُهُ سُبْحانَ الَّذى فِى الْبَحْرِ سَبيلُهُ
منزه است خدايى كه در گورها قضا و فرمانش جارى است منزه است خدايى كه در دريا راه دارد
سُبْحانَ الَّذى فِى النّارِ سُلْطانُهُ سُبْحانَ الَّذى فِى الْجَنَّةِ رَحْمَتُهُ
منزه است خدايى كه در آتش دوزخ سلطنتش موجود است منزه است خدايى كه در بهشت رحمت او است
سُبْحانَ الَّذى فِى الْقِيمَةِ عَدْلُهُ سُبْحانَ الَّذى رَفَعَ السَّمآءَ
منزه است خدايى كه در قيامت عدل و دادش برپا است منزه است خدايى كه آسمان را بالا برد
سُبْحانَ الَّذى بَسَطَ الاْرْضَ سُبْحانَ الَّذى لا مَلْجَاَ وَلا مَنْجا مِنْهُ اِلاّ اِلَيْهِ
منزه است خدايى كه زمين را گسترد منزه است خدايى كه ملجا و پناهى از او نيست جز بسوى خودش
پس بگو
سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُ لِلّهِ وَلا اِلهَ اِلا اللّهُ وَاللّهُ اَكْبَرُ صد مرتبه
منزه است خدا و حمد از آن خدا است و معبودى جز خدا نيست و خدا بزرگتر از توصيف است
و بخوان توحيد صد مرتبه و آية الكرسى صد مرتبه و صلوات بر محمّد و آل محمّد صد مرتبه و بگو
لااِلهَ اِلا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيى وَيُميتُ
معبودى جز خدا نيست يگانه اى كه شريك ندارد پادشاهى خاص او است و از آن او است حمد زنده كند و بميراند
وَيُميتُ وَيُحْيى وَهُوَ حَىُّ لا يَموُتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ
و بميراند و زنده كند و او است زنده اى كه نميرد هرچه خير است بدست او است و او بر هر چيز
قَديرٌ ده مرتبه اَسْتَغْفِرُ اللّهَ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ وَاَتوُبُ اِلَيْهِ ده مرتبه
توانا است آمرزش خواهم از خدايى كه معبود بحقى جز او نيست كه زنده و پاينده است و بسويش توبه كنم
يا اَللّهُ ده مرتبه يا رَحْمنُ ده مرتبه يا رَحيمُ ده مرتبه يا بَديعَ السَّمواتِ وَالاْرْضِ يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ ده مرتبه يا حَىُّ يا قَيُّومُ ده مرتبه يا حَنّانُ يا مَنّانُ ده مرتبه يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ ده مرتبه آمينَ ده مرتبه

بخوانیم با یکدیگر زیارت امام حسین (ع) را در روز عرفه

 

 بدان كه آنچه از اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام در باب زيارت عرفه رسيده از كثرت اخبار و بسيارى فضيلت و ثواب زياده از آن است كه احصا شود و ما به جهت تشويق زايرين به ذكر چند حديث اكتفا مى‏نماييم (به سند معتبر از بشير دهان منقول است كه گفت: عرض كردم به خدمت حضرت صادق عليه السلام كه گاه هست حج از من فوت مى‏شود و روز عرفه را نزد قبر امام حسين عليه السلام مى‏گذرانم فرمود كه نيك مى‏كنى اى بشير هر مؤمنى كه به زيارت قبر امام حسين عليه السلام برود با شناسايى حق آن حضرت در غير روز عيد نوشته شود براى او ثواب بيست حج و بيست عمره مبروره مقبوله و بيست جهاد با پيغمبر مرسل يا امام عادل و هر كه زيارت كند آن حضرت را در روز عيد بنويسد حق تعالى براى او ثواب صد حج و صد عمره و صد جهاد با پيغمبر مرسل يا امام عادل و هر كه زيارت كند آن حضرت را در روز عرفه با معرفت حق آن حضرت نوشته شود براى او ثواب هزار حج و هزار عمره پسنديده مقبوله و هزار جهاد با پيغمبر مرسل يا امام عادل گفتم كجا حاصل مى‏شود براى من ثواب موقف عرفات
پس آن حضرت نظر كرد به سوى من مانند كسى كه خشمناك باشد و فرمود كه اى بشير هر گاه مؤمنى برود به زيارت قبر امام حسين عليه السلام در روز عرفه و غسل كند در نهر فرات پس متوجه شود به سوى قبر آن حضرت بنويسد حق تعالى از براى او به هر گامى كه برمى‏دارد حجى كه با همه مناسك بعمل آورده باشد و چنين گمان دارم كه فرمود و عمره [غزوه‏]) (و در احاديث كثيره بسيار معتبره وارد شده كه: حق تعالى در روز عرفه اول نظر رحمت بسوى زائران قبر حسين عليه السلام مى‏افكند پيش از آنكه نظر به اهل موقف عرفات كند) (و در حديث معتبر از رفاعه منقول است كه: حضرت صادق عليه السلام به من فرمود كه امسال حج كردى گفتم فدايت شوم زرى نداشتم كه به حج روم و لكن عرفه را نزد قبر امام حسين عليه السلام گذرانيدم فرمود كه اى رفاعه هيچ كوتاهى نكردى از آنچه اهل منى در آن بودند اگر نه اين بود كه كراهت دارم كه مردم ترك حج كنند هر آينه حديثى براى تو مى‏گفتم كه هرگز ترك زيارت قبر آن حضرت نكنى پس ساعتى ساكت شد و بعد از آن فرمود كه خبر داد مرا پدرم كه هر كه بيرون رود به سوى قبر امام حسين عليه السلام و عارف به حق آن حضرت باشد و با تكبر نرود همراه او مى‏شوند هزار ملك از جانب راست و هزار ملك از جانب چپ و نوشته شود براى او ثواب هزار حج و هزار عمره كه با پيغمبر يا وصى پيغمبر كرده باشد) و اما كيفيت زيارت آن حضرت پس چنان است كه علماى اجله و رؤساى مذهب و ملت فرموده‏اند چون خواستى آن حضرت را در اين روز زيارت كنى پس اگر ممكن شد ترا كه از فرات غسل كنى چنان كن و اگر نه از هر آبى كه ترا ممكن باشد و پاكيزه‏ترين جامه‏هاى خود را بپوش و قصد زيارت آن حضرت كن در حالتى كه به آرامى و وقار و تأنى باشى پس چون به در حاير برسى بگو:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

« اللهُ اَكْبَرُ كَبيراً ، وَالحَمْدُ للهِ كَثيراً ، وَسُبْحانَ اللهِ بُكْرَةً وَأصيلاً ، وَالحَمْدُ للهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَماكُنّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدانا اللهُ لَقدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالحَقِّ ، السَّلامُ على رَسُولِ اللهِ ، السَّلامُ عَلى أميرِ المُؤمِنينَ ، اَلسَّلامُ عَلى فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدةِ نِساءِ العالَمينَ ، اَلسَّلامُ على الحَسَنِ والحُسَيْنِ ، اَلسَّلامُ عَلى عَليِّ بنِ الحُسَينِ ، اَلسَّلامُ عَلى مُحَمَّدِ بنِ عَليٍّ ، اَلسَّلامُ عَلى جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّدِ ، اَلسَّلامُ عَلى مُوسَى بنِ جَعْفَر ، اَلسَّلامُ عَلى عَليِّ بنِ مُوسى ، اَلسَّلامُ عَلى مُحَمَّدِ بنِ عَليٍّ ، اَلسَّلامُ عَلى الحَسَنِ بنِ عَليٍّ ، اَلسَّلامُ عَلى الخَلفِ الصّالِحِ المُنْتَظَر ، اَلسَّلامُ عَليكَ يا أبا عَبدِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَليكَ يابنَ رَسُولِ اللهِ ، وَابْنُ عَبْدِكَ وَابنُ أَمَتِكَ ، المُوالي لِوَلِيَّكَ وَالمُعادي لِعَدُوِّكَ ، استَجارَ بِمَشْهَدِكَ وَتَقَرَّبَ اِلى اللهِ بِقَصْدِكَ ، اَلْحَمْدُ للهِ الَّذي هَداني لِوِلايَتِكَ ، وَخَصَّني بِزِيارَتِكَ وَسَهَّلَ لي قَصْدَكَ » .

ثم قل : « اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياوارِثَ آدَمَ صَِفوَةِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياوارِثَ نُوح نَبيِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياوارِثَ اِبراهِيمَ خَليلِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياوارِثَ مُوسى كَليمِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياوارِثَ عيسى رُوحِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياوارِثَ مُحَمَّد حَبيبِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياوارِثَ اَميرِ المؤُمِنينَ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياوارِثَ فاطِمَةَ الزَّهراءِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَابنَ مُحَمَّد المُصطَفى ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يابنَ عَلِّي المُرتَضى ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَابنَ فاطِمَةَ الزَّهراه ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَابنَ خَديجَةَ الكُبرى ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَاثارَ اللهِ وَابنَ ثارِهِ وَالوِترَ المُوتُورِ . أَشهَدُ أَنَّكَ قَد أَقَمتَ الصَلاةَ ، وَآتَيتَ الزَكاةَ ، وَأمَرتَ بِالمَعرُوفِ ، وَنَهَيتَ عَن المُنكَر ، وَأَطعتَ اللهَ حَتّى أَتاكَ اليَقينُ ، فَلَعَنَ اللهُ أُمَةً قَتَلَتكَ ، وَلَعَنَ اللهُ أُمَّةً ظَلَمَتكَ ، وَلَعَنَ اللهُ أُمَّةً سَمِعَت بِذلِكَ فَرَضِيَتْ بِهِ ، يامَولايَ ياأَبا عَبدِ اللهِ اُشهِدُ اللهَ وَمَلائِكَتَهُ وَأَنبِياءَهُ وَرُسُلَِهُِ اَنّي بِكُم مُؤمِنُ ، وَبِأيابِكُم مُوقِنٌ بِشَرائِعِ ديني وَخَواتِيمِ عَمَلي ، وَمُنقَلبي اِلى رَبّي ، فَصَلَواتُ اللهِ عَلَيكُم وَعَلى أرواحِكُم وَعَلى اَجسادِكُم وَعَلى شاهِدِكُم وَعَلى غائِبِكُم وَعَلى ظاهِرِكُم وَعَلى باطِنِكُم . اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَابنَ خاتَمِ النَبِّيينَ ، وَابنَ سَيِدِ الوَصِّيينَ ، وَابنَ اِمامِ المُتَّقينَ ، وَابنَ قائِدِ الغُرِّ الُمحَجَّلينَ اِلى جَنّاتِ النَعيم ، وَكَيفَ لاتَكُونُ كَذلِكَ وَاَنتَ بابُ الهُدى ، وَاِمامُ التُقى ، وَالعُروَةُ الوُثقى ، وَالحُجَّةُ عَلى أَهلِ الدُّنيا ، وَخامِسُ اَصحابِ (أهلِ) الكِساءِ ، غَذَتْكَ يَدُ الرَّحمَةِ ، وَرُضِعتَ مِنْ ثَديِ الايمانِ ، وَرُبِّيتَ في حِجرِ الاسلامِ ، فَالنَفسُ غَيرُ راضِيَة بِفِراقِكَ وَلا شاكَة في حَياتِكَ ، صَلَواتُ اللهِ عَلَيكَ وَعَلى آبائِكَ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياصَريعَ العَبرَةِ الساكِبَةِ ، وَقَرينَ المُصيبَةِ الرّاتِبَةِ ، لَعَنَ اللهُ أُمَةً اِستَحَلّت مِنكَ الَمحارِمَ ، وَاْنتَهَكَت مِنكَ حُرمَةَ الاِسلامِ ، فَقُتِلتَ صَلّى اللهُ عَليكَ مَقهُوراً ، وَاَصبَحَ رَسُولُ اللهِ بِكَ مَوتُورَاً ، وَأصبَحَ كِتابُ اللهِ بِفَقدِكَ مَهجُورَاً ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ وَعَلى جَدِّكَ وَاَبيكَ وَاُمِّكَ وَاَخيكَ ، وَعَلى الاَئِمَةِ مِنْ بَنيكَ ، وَعَلى المُستَشهَدينَ مَعَكَ ، وَعَلى الملائِكَةِ الحافِّينَ بِقَبرِكَ وَالشّاهِدينَ لِزُوّارِكَ المُؤمِنينَ بِالقَبُولِ عَلى دعاءِ شِعَتِكَ ، وَالسَّلامُ عَلَيكَ وَرَحمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ » .

وصل ركعتين إقرأ فيها ماتشاء ، وإذا فرغت فقل :

« اَللّهُمَّ إِنّي صَلّيتُ وَرَكَعتُ وَسَجَدتُ لَكَ وَحدَكَ لاشَريكَ لَكَ ، لاِنَّ الصَّلاةَ وَالرُّكُوعَ وَالسُّجُودَ لاتَكوُنُ إِلاّ لَكَ ، لاِنَّكَ أنتَ اللهُ الَّذي لااِلهَ اِلاّ اَنتَ اَللّهُمَّ وَهاتانِ الرُكعَتانِ هَدِيةٌ مِنّي اِلى مُولايَ وَسَيِّدي وَإمامي اَلْحُسَينِ بنِ عَليٍّ عَلَيْهِما السَّلامّ ، اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ، وَتَقَبَّل ذلكَ مِنّي وَاجْزِني عَلى ذلكَ اَفضَلَ اَمَلي وَرَجائي فِيكَ وَفي وَليِّكَ ياأَرْحَمَ الرّاحِمين » .

ثم زر ولده علي بن الحسين الاكبر عليه السلام وقل :

« اَلسَّلامُ عَلَيكَ يابْنَ رَسُولِ الله ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يابْنَ نَبِيِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يابْنَ اَميرِ المؤُمنينَ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يابْنَ الحسينِ الشَّهيدِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ اَيُّها الشَّهيدُ ابْنُ الشَّهيدِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ اَيُّها المظلومُ ابْنُ المظلوم ، لَعَنَ اللهُ اُمَّةً قَتَلَتْكَ ، وَلَعَنَ اللهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ ، وَلَعَنَ اللهُ أمَّةً سَمِعَتْ بِذلِكَ فَرَضيَت بِهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يامَولاي ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياوليَّ اللهِ وَابْن وَلِيِّهِ ، لَقَدْ عَظُمَتِ المُصيبَة ، وَجَلّتِ الرَّزيَّةُ بِكَ عَلَينا وَعَلى جَميع المؤمنينَ ، فَلَعَنَ اللهُ اُمّةً قَتَلَتْكَ ، وَاَبْرأُ إلى اللهِ وَاِلَيْكَ مِنْهُمْ في الدّنيا وَالاخرة » .

ثم زر شهداء كربلاء وقل :

« السَّلامُ عَلَيْكُم ياأَوْلياءَ اللهِ وَاَحِّباءَه ، السَّلامُ عَلَيْكُم يااَصفياءَ اللهِ وَأَوِدّاءَهُ . السَّلامُ عَلَيْكُم ياأَنْصارَ دين اللهِ وَاَنصارَ نَبيّهِ وَاَنْصارَ اَميرِ المُؤمِنينَ وَاَنصارَ فاطِمَةَ سَيْدَةِ نِساءِ العالَمينَ ، السَّلامُ عَلَيْكُم ياأَنصارَ أَبي مُحَمَّد الحَسَنِ الوَليِّ النّاصِحِ ، السَّلامُ عَلَيْكُم يااَنْصارَ اَبي عَبْدِ اللهِ الحُسَينِ الشَّهيدِ المَظلومِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِمْ اَجْمَعينَ ، بِأبي اَنْتُم وَامّي طِبْتُمْ وَطابَتِ الارضُ الَّتي فيها دُفِنْتُمْ ، وَفُزْتُمْ وَاللهِ فَوْزاً عَظيما ، يالَيْتَني كُنْتُ مَعَكُمْ فَأَفوزَ مَعَكُمْ في الجِنان مَعَ الشُّهَداءِ وَالصّالِحينَ وَحَسُنَ اُولئِكَ رَفيقاً ، وَالسَّلامُ عَلَيْكُم وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُه » .

ثم زر أبا الفضل العباس عليه السلام وقل :

« اَلسَّلامُ عَلَيكَ ياأَبا الفَضْلِ العَبّاسَ ابْنَ اَميرِ المؤمِنينَ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يابْنَ سَيِّدِ الوَصيِّينَ ، اَلسَّلامُ عَلَيكَ يابْنَ أوَّلِ القومَ إسْلاماً ، وَأَقدَمِهِمْ اِيْماناً ، وَأَقْوَمِهِمْ بِدينِ اللهِ ، وَأَحْوَطِهِمْ عَلى الاسْلامِ ، أَشْهَدُ لَقدْ نَصَحْتَ للهِ وَلِرَسُولِهِ وَلاَخيكَ فَنِعْمَ الاخُ المُواسي ، فَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً قَتَلَتْكَ ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةَ ظَلَمَتْكَ ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً اِسْتَحَلَّتْ مِنكَ الَمحارِمَ ، وَانْتَهَكَتْ في قَتْلِكَ حُرْمَةَ الاسْلامِ ، فَنِعمَ الاَخُ الصّابِرُ الُمجاهِدُ الُمحامي النّاصِرُ وَالاَخُ الدّافِعُ عَنْ أَخيهِ الُمجيبِ الى طاعَةِ رَبّه الرّاغِبُ فيما زَهِدَ فيهِ غَيرُهُ مِنَ الثَّوابِ الجَزيلِ وَالثّناءِ الجَميلِ ، وَأَلحَقَكَ اللهُ بِدَرَجَةِ آبائِكَ في دار النَّعيم ، اِنّهُ حَميدٌ مَجيد » .

ثم قل :

« اللّهُمَّ لَكَ تَعَرَّضْتُ وَلِزيارَةِ اَوْليائِكَ قَصَدْتُ رَغْبَةً في ثَوابِكَ وَرَجاءً لِمَغْفِرَتِكَ وَجَزيلِ اِحْسانِكَ ، فَأَسْأَلُكَ اَنْ تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ، وَاَنْ تَجْعَلْ رزْقي بِهِم دارّاً ، وَعَيْشي بِهِم قارّاً ، وَزيارَتي بِهِمْ مَقْبُولَةً ، وَذَنْبي بِهِمْ مَغْفُوراً ، وَاقْلِبني بِهِم مُفْلِحاً مُنْجِحاً مُسْتَجاباً دُعائي بِأَفْضلِ مايَنْقَلِبُ بِهِ اَحَدٌ مِنْ زُوّارِه وَالقاصِدينَ اِلَيْه ، بِرَحْمَتِكَ يااَرْحَمَ الرّاحِمينَ » .

بیاییم با حالت تضرع گریه کنیم....شیون کنیم...که خدای رحمان شاید ما رو به خاطر حسین

واهل البیتش ویارانش ببخشه....بگین گنـــــــــــــاه کردین نادم هستیم...پشیمونیم خدا...

بگیم به حق الحسین ماهارو ببخش....

خدایا اگر هم نبخشی مارو پس کی مارو میتونی

ببخشی....بحق حســــــــــــــــــــین ببخش

+تاريخ یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:25 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

نه....دل میسوزه...نه اتیش عشقم برات میسوزه...نه حسرتم برات باز زنده میشه...***

چرا میگن باید تنها باشی ای عاشق چرا میگن...؟!!!!اخه دل باید چقدر از عشق ودوست

داشتن بدون

هوس بکشه....نه چقدر مگه دل به همین سادگی هست که برای یکی عاشق بشه...بعد هم

وقتی

معشوق باهاش بازی کنه اونو ولش کنه...نه رسمشه...چه رسمیه رسم بی معرفت

زمونه...چه رسمیه

آدمای بی احساس این زمونه...چه رسمیه عشق بی بنیاد این زمونه.....

.

.

.

.

.

.

 

ببین دختر منم مثا این اتیش  دارم میسوزم دارم خاکستر میشم برای

 تو...دیگه چیکار نباید

 برات میکردم که کردم....دیگه چه دوست داشتن پاکی بود که من برات این

حرفو به اجرا نگذاشتم...

واقعا رسمشه....سهم من از تو برای یه عشق این بود..یا باید این عشقو از

همون اول اسمشو

میگذاشتم عشق بی بنیاد وبی اساس نه....هنوزم باور ندارم رفتی از پیشم

             

                               اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com     اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

                                                                                                                 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com     اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com    اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com        اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com      اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

 

+تاريخ جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:26 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

+تاريخ جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 17:1 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

 

نامه من به معشوقم

نه نه نه هنوزم باورم نمیشه که تو خوای منو تنهام ذاری وبری وبهم بگی

که منو نمیخوای...*****

نه نه نه هنزم باورم نمیشه که بخوای که من تنها باشمو وگریه کنمو

حسرت بخورم......******

نگذاشتی اخرین لحظه دیدارم با تو ازت خداحافظی کنم وبهت بگم که

دوستت داشتم....******

نگذاشتی روی زیباتو ببینم وروی ماه تو ببوسم .....********

اومدی مثل یه قاصدک ناز تو دستم ورفتی مثل یه پری که یه نسیم بی مهر

 تورو از من جدا کرد....****

یادته که چه خاطراتی با من داشتی نازکم.......یادته اون لبخندای قشنگتو..........

وقتی رفتی پا گذاشتی تواحساسم...پرپرم کردی با بی مهریتوفنام کردی ت

و عشقم....*****

له کردی ارزش دوست داشتنمو.....سیاه کردی بارنگ بی مهریت تو قلب

 روشن وسفیدم....****

خب عزیزم یه هو رفتی از پیشم منم شوکه شدم....****ودیووووووووونه

عشق*****

حالا که رفتی برو خدانگهدارت باشه وخوش بخت باشی.......******

اما فقط من یه چیزی بگم بهت.......*****

من برات نامه نوشتمودادم به یکی از همکلاسیهامون ..گفتم بهش بگو که

 علی بهت داده...

چه لحظه ای داشتم..چه نگاهی داشتم...چه آهی کشیدمو چه آخی

گفتم...*****

اون موقع که امیـــــــــــرم زنده بود بهش جریان جداشدنمو گفتم اونم

ناراحت بودوبا من گریه کرد

خدا بیامرزدش امیـــــــــــرمو تنها تکیه گاه وتنها رفیق بامرام من بود...*****

تو جاده شمال تصادف کرد وپرپر شد عشقش بخاطرش چیکار کرد.....*****

خدابیامرز امیربهم گفت:علی تحملت کو بچه شدی این چه حرکاتی هست

 که تو میکنی...****

فدای سرت نکن....با تمام ناراحتیش میخواست دلداریم بده منو ولی ا

ز نگاهش دیدم که می دونست

 من ناراحتم.......*****اما خب......****بهش گفتم:امیــــــــــر نامه ای

 براش نوشتم که بهش بدن

امیر هم خدا بیامرز گفت خواهشم ازت اینه که دیگه بهش فکر نکن.....بیا

اروم باشو به اینده فکر کن

همه بچه ها میدونستن که تو علی(......)چقدر دوستش داشتی(.....)

خانمواما نشد دیگه تقدیر اینه...

باامیر رفتیم امامزاده صالح تو تجریش....خلاصه اون روز امیر نگذاشت که به

 من بد بگذره.....

اما غافل از این بود که خودش هم میدونست که من علی اروم نمیشه وبرم

 خونه تازه تمام خاطراتم

زنده میشه دوباره گریه وزاری وغم وغصه......امیـــــــــــــــر درست چند ماه

 دیگه تصادف کرد ورفت از پیشم

....خب غم امیر از یه طرف وغم از دست دادن دختره از طرف دیگه منو داغون

 کرد......اما یه کم تحمل کردم خیلی کم

اما هنوز که هنوزه این دوتاروفراموش نکردم ونمیکنم....نه من برای این

 میسوزم که خیلی خیلی دختره رودوست داشتم....

بهش بهایی از جونم دادم که با ضربه تنها گذاشتن منو کنار زد.....اما اینو

میخواستم بگم وقتی نامه رو دادم به بچه ها پیش خودم

میگفتم:تو دختر اصلا نامه رو گرفتی یا پارش کردی یا خط خطیش کردی یا

 انداختی دور..یا گذاشتی بعدا نگاهش کنی...

وقتی نامه رودستت گرفتی نمی که تو کاغذ نامه بود حس کردی میدونی

 اون نم کاغذ چی بود؟من شمایی که دارید این پست منو میخونید نمیخوام

 براتون این نوشته من داستان یا رمان یا افسانه باشه عین واقعیته وبدون

اغراق هستش.....دروغی نیست توش

وقتی داشتم نامه رو براش مینوشتم خیلی گریه کردم باور کنید تو حال

 خودم نبودم.....اخه خیلی برام سخته خیلی......****

اینطور براش نوشتم.....

 

                                                 بنام عاشق عاشقا

سلـــــــــــــــام......

از عاشق به معشوق.....

من مجنون ودیوووووونه(علی)به جرم این که محکوم بودم به دوست داشتن

 لیلی(.....)خانوم تاابد به تنهایی برای من تقدیر شد...

منم علی همونیکه کشته ومرده تو بود...علی عاشق که خودتم متعجب

بودی که این قدر تورودوست داشتم....یادته...

چقدر بهم گفتی دوست دارم تنهام نذار علی مگه اینو بهم نگفتی مگه نگفتی....یادته مریض بودی حالت خوب نبود اون روز یادته

من تورو چند مدت ندیده بودم به بچه ها گفته بودی علی نیست چرا نیومده.....بچه ها چی گفتن بهت گفته بودن رفته مسافرت...

راستی یه چیزی میدونی من دلم لک زده بود یه با با هم بریم بیرون بیشتر

 ببینمت باهات حرف بزنم از نزدیک....دستاتو بگیرم

از روی محبت ومهری که بهت داشتم اما نشد وتونخواستی من هم بخاطر

 تو گلم نازم ماهم چیزی نمیگفتم....کاش میشد...

تو اون روز بهم زنگ زدی ازم سراغمو گرفتی گفتی کجایی؟دلم یهو ریخت ب

ا حال نامساعدم اومده بودم دانشگاه اما وقتی

سراغتوازبچه ها گرفتم گقتن که نیستی...نگران شدم.....همراتو چند بار

گرفتم خاموش بود بدتر نگرانت شدم....من گفتم

راست میگی واقعایادم بودی....!!!!!گفتی اره داشتم دیونه میشدم.....بهت

گفت من کاشانم کار داشتم تو گفتی خب بهم میگفتی که

من مسافرتم چقدر ناراحت شدی از دستم...یادته اون لحظه چی بهم

گفتی:گفتی دیگه هیچ وقت تنهام نذار یادته یا نه بی معرفت...

تناه منذار وای چه حرفی زدی بهم تنهام نذار من تنهات گذاشتم اما انگار بر

 عکس بود تو تنهام گذاشتی....****

حالا گذشته کاریش هم نمیشه کرد تو رفتی تو دل یکی دیگه من تنها شد

م با یه دنیا بغض وحسرت عشق از دستم رفته...***

من میرم از پیشت یعنی خیلی وقته که من رفتم از پیشت نازنینم بدون که

 من علی دوستت داشتم نه بخاطر هوس نه بخاطر

چیزی دیگه نه نه نه....*****من اینطور نبودم عزیزم میدونستی...*****به

 قول شعری که محسن یگانه میخوند این نفسهای

بی هدف منو زنده به گور میکنه این غصه های لعنتی منو ازخ نده به دور

 میکنه اره همین بود باور کن نه برای من برای همه

اونایی که طرف مقابلشونو دوست داشتن واون طرف ولشون کرد مصداق

داشت....******

چیزی ندارم بهت بگم ...نه نفرینی دارم برای زندگیت نه آرزوی

شومی....وقتی تقدیر من برتو چدایی من بهت میگم..***

خوش بخت بشی شاد باشی فقط فقط فقط فقط بدون که یکی تا اخر

عمرش فراموشت نمیکنه هر چن اون معشوق ولیلی ..عاشق

مجنون رو ول کرد....مواظب خودت باش...ببین(....)خانم فکر کنم بهترین حرف

 اینه چه موقع آشنایی وچه موقع خداحافظی

مواظب خودت باش وای چه حرف قشنگیه.....من علی...... تو رو تو قلب

خودم بایگانی کردم وچزء یادگار عشقم نگه داشتم...

کد وشماره پرونده این مساله رو برای خودم نگه داشتم...*****

بعد از نوشتن این نامه که بعد اتوسط یکی از بچه ها بهش داده

بودم....خیلی گریه کردم....میدونید اگر من هی تگرار میکنم

شاید بگین این ارزش دوست داشتن تو رو نداشت چرا همش فکرت اینه که

 یادشو زنده میکنی چرا خودتو اذیت میکنی....

باور کنید برام سخته که بتونم فراموش کنم البته گفتم با مدد از ذوات مقدس

 دارم این کار رو میکنم......ولی خیلی گریه کردم

تصورش فقط برای خودم قابل باور هست که این کار رو کردم....اگر

میدونستم فقط فقط یه ذره بهش سوءبدی داشتم خودمو

واقعا مستحق این جدایی میدونستم اما...!!!!!

به هر حال.....****

من تو را در نهان خود الهه ای پنداشتم که بعد از حق می پرستیدم...

من تو را معشوقه ای از لیلی اشکارا میدانستم اما

من تو را گل سرخ در باغ عشقم میدانستم که پژمرده نمیشد

اما تو من را باغبان را خمیده وشکسته دانستی وبه فنا دادی

من پرپرعشق شدمو

+تاريخ جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:18 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 8:19 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

+تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:28 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی |

بر آستانه در گردِ مرگ مي باريد

از آسمان شبزده در شب

تگرگ مي باريد

و از تمام درختان بيد

با وزش باد

برگ مي باريد

كه آن تناور تاريخ تا بهاران رفت

به جاودان پيوست

و بازوان بلندش

كه نام نامي او را هميشه با خود داشت

به جان جان پيوست

به بيكران پيوست

+تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:24 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی

گلي جان سفره دل را

برايت پهن خواهم كرد

گلي جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

و گرنه من برايت شعرهاي ناب خواهم خواند

 

در اينجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نيست

نهان در آستين همسخن ماري

درون هر سخن خاري ست

 

گلي جان در شگفتم از تو و اين پاكي روشن

شگفتي نيست ؟

كه نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد ؟

 

از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست

از اينجا تا مصيبت سنگ سنگش

- قصه تلخ جدائي ها

سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنايي هاست

از اينجا تا حديث مهرباني راه دشواري ست

بيابان تا بيابانش پر از درد است

***

مرا سنگ صبوري نيست

گلي جان با توام

سنگ صبورم باش!

شبم را روشنائي بخش

گلي، درياي نورم باش

+تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:23 نويسنده عشق من پاک بود تو قدر ندونستی